روزنامه ی " دنیای اقتصاد " در شماره امروز خود ، پنجشنبه ۱۲/۹/۸۸ ، به مناسبت زادروز کوروش یغمایی و هچنین جهانی شدن این اسطوره ی راک ایرانی دست به چاپ مطالب زیبا و جامعی زده است که توجه شما را به خواندن آنها جلب می کنم :
کشف دوباره سلطان راک در آستانه 63 سالگی
جوونیم رفته، صدام رفته دیگه!
نگاه سوم- به قول علیرضا افتخاری، آن قدر لقب استاد در موسیقی ایرانی راحت خرج شده که حالا باید به بعضیها لقب استاد تمام و سراستاد بدهیم! اما کوروش یغمایی حتی اگر سالها باشد که مجور فعالیت نداشته باشد، لقب سلطان راک ایران، به عنوان آغازگر موسیقی راک در ایران و خاورمیانه برای کوروش یغمایی محفوظ است.

|
او که آثار معروفش در سطح جهان، بارها و بارها تحسین شده و هر از چندگاهی از شبکههای رادیویی کشور هم پخش میشود؛ مدتها است که بیسر و صدا به تدریس موسیقی میپردازد. او که امروز 63سالگیاش را جشن میگیرد، از معدود نوازندگان و خوانندگانی است که پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ از ایران خارج نشد و به فعالیت موسیقی در ایران ادامه داد. او پس از این همه سال، دوباره خبرساز شده و به عنوان یکی از برترینهای راک دنیا، باز معرفی شده است. جریان از این قرار است که یک شرکت آمریکایی نشر آثار موسیقایی آلبومی با عنوان «Forge your own chains» به عنوان منتخب موسیقی پاپ دنیا از سال 1968 تا 1974 منتشر کرده و آهنگ «حجم خالی» کوروش یغمایی را به عنوان آهنگ چهاردهم این مجموعه پانزدهترانهای برگزیده است. حجم خالی در سال ۱۳۵۴ با شعری از مهدی اخوان لنگرودی ساخته و اجرا شده است.
ایتن آلپات، تهیهکننده معروف این آلبوم در نامهای به استاد یغمایی، او و آثارش را ستوده و از تصمیمش برای معرفی او به جهان موسیقی خبر داده است.
موسیقی که با روح سخن میگوید
براي هر كس كه اين نامه را ميخواند.
برای من افتخار بسيار بزرگی است كه برای سپاس از موسيقیدان بزرگ ايرانى «كوروش يغمايی» اين نامه را بنويسم.
در آغاز، من موسيقی كوروش را از سوی فروشندههاي آزاد (آهنگها و ترانهها) مانند همكار ايرانيام كشف كردم كه بعد از سی سال مهاجرت شتابزده ازايران – براى پيداكردن مجموعه آهنگها و ترانههايى از كشورهاى گوناگون دنيا را كه در ايران جمعآورى كرده بودند – دوباره به كشورشان سفر كردند. آنها ترانهها وآهنگ هايى را از مراكز پخش صفحه (آهنگ روز) ورقيب اصلى آن (رويال) و تعداد زيادى از مراكز پخش با نامهاى ديگر را يافتند. اين مراكز پخش در اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 ميلادى انتشار كارهاى جديدى ازهنرمندان گوناگون در همه سبكهاي موسيقى ايرانى از جمله موسيقى راك تحت نفوذ فرهنگ موسيقى غرب را آغاز كرده بودند.
در اوايل دهه هفتاد ميلادى، كوروش يغمايى با استفاده از سازها و فرمهاي بومى و گيتار الكتريك و ديگر تاثيرات موزيك غربى به صحنه رفت. او اولين موسيقيدان راك ايرانى بود. تركيب موسيقى بومى ايرانى – با ريتم پرجنب و جوش راك و آفرينش سبك خيال انگيز راك ويژه او در آن هنگام از زمان او جلوتر بودند.
كار او اولين آلبوم موسيقى ايرانى بود كه من باشنيدنش دگرگون شدم – و كار او اولين آلبوم ايرانى بود كه من عاشقش شدم. من كار گيتاريستى را شنيدم كه صدا و سبك (استايل) موسيقى اش از بعضى جهات شبيه (اركين كراى) (سوپراستار گيتار فاز تركيه)، ولى با اين ويژگى كه درسبك خودش منحصر به فرد بود- من نتوانستم موسيقى او را در زمينه ويژهاى دستهبندى كنم – ولى ميدانستم كه او يك نابغه است. هفت اثر سينگل (تك كار) او فوقالعاده بىنظير ميباشد.
من ميدانستم كه اين درخشش براى اين افسونگر پاپ به راحتى بهدست نيامده است – ولى آن پويايى و توان و استعداد انگيزهاى شد كه من به جستوجوى كارهاى ديگرى از او برآيم و در نهايت تعدادى از كارهاى او را پيدا كردم.
آهنگهايى مثل حجم خالى (نيايش در تنهايى) مرا بهشدت منقلب كرد. من باور نمىكردم كه اين آهنگ پژمرده شود و غير از ايرانيان، كسى اين آهنگ را نشنيده باشد. به همين دليل بود كه من حجم خالى را انتخاب كردم تا در اثر خود قرار دهم. اين تنها كار ايرانى در آلبوم است و يكى از بهترين آنها.
در ادامه كار با كوروش و خانوادهاش (به ويژه كاوه پسر او كه خود موسيقيدان است) در حال جمعآورى گلچينى از كارهاي كوروش، نابغه دهه هفتاد هستم. موسيقىاى كه پلى است بينفرهنگها؛ موسيقىاى كه با روح سخن ميگويد؛ موسيقىاى كه هرروز الهام بخش من است.
با ستايش - ايتن آلپات
****************
آقاي مافيا، كوروش را براي ما بگذار
ياسين نمكچيان
مافياي لاله زار و هزار درد بيدرمان ديگر اجازه نميدهد علاقهمندان ستاره بي بديل موسيقي اين سرزمين، صداي كوروش را در تنهايي هميشگي زندگي جاري كنند.
حالا سالهاست بيهيچ دليل و بهانهاي «ملك جمشيد» را به محاق توقيف كشاندهاند و ستاره را مثل همان سالهاي گذشته خانهنشين كردهاند. حالا سالهاست كوروش يغمايي در يكي از آپارتمانهاي اتوبان چمران در گوشهاي كز كرده و به روزگار از دست رفتهاي فكر ميكند كه مثل برق از كنارش گذشت .او به كسي باج نميدهد. اين را تمام آنهايي كه ميشناسندش ميدانند و همين بهانه خوبي است براي دستهاي پشت پردهاي كه دستش را از زيباييهاي زندگي كوتاه كردهاند. آن روزگاري كه درها باز بودند و خيليها رفتن را به ماندن ترجيح دادند، او ايستاد، چرا كه دلش نميآمد چمدانش را ببندد و با سرزمين مادرياش خداحافظي كند. حالا تاوان آن عشق به يادماندني، تنهايي است و ترس. فقر است و غربت و اينكه در دل همين تهران خاطرهانگيزش غريب مانده، غمانگيزترين بغض اين روزهاي اوست.
در لابهلاي اين همه آلبومهاي رنگارنگي كه هر روز روانه بازار موسيقي ميشود و خيليهايش مصداق روشن ابتذال است؛ آثار او گمشدههايي هستند كه ديگر طرفداران پرو پاقرص استاد هم از يافتنشان نااميد شدهاند و كسي هم پاسخگويش نيست. البته خيليها خوب ميدانند مثلا اگر «ملك جمشيد» به ميدان بيايد تا مدتها نبض بازار موسيقي را در دست ميگيرد و برنامههاي سايههاي پشت پرده به هم ميريزد. كوروش يغمايي به كسي باج نميدهد و همين نكته بهانهاي است تا در حاشيه بماند و با زندگي پا در هوايش دست و پنجه نرم كند. دايي جان ناپلئوني فكر نميكنيم و اينها واقعيتهاي انكارناپذيري است كه در فضاي فرهنگي وجود دارد. دلال بازي و مافيايي كه فوتبال ايران را به مرز نابودي كشانده و برايش منشور اخلاقي نوشته ميشود و برنامههاي صداوسيما را اشغال ميكند، سالهاست كه در لالهزار و استوديوهاي زيرزميني سايهاش را روي موسيقي انداخته است. او از جنجال بدش ميآيد و ميخواهد مسالمتآميز مشكل را حل كند .مصاحبه نميكند. حرف نميزند. چيزي نميگويد تا شايد بهانهاي باشد كه شرايطش سختتر شود. عادت كرده است كه سالها از پلهها بالا برود و از اين اتاق به آن اتاق سرگردان شود و دو باره با نااميدي بيشتر سرازير شود. عادت كرده است در تنهايي سازش را دست بگيرد و فريادش را به بادها بسپارد. راستي براي يك موزيسين حرفهاي كه عمرش را گذاشته و موهايش را سپيد كرده چه دردي بزرگتر از اينكه اجازه نميدهند كار كند، وجود خواهد داشت. همين شرايط مازيار و فرهاد و فريدون فروغي را دقمرگ كرد و تنها مانده كوروش كه شايد هزار بار آرزوي مرگ كرده است. تعارف كه نداريم. مگر آدمي تا چه اندازه ميتواند تاب اين همه نامهرباني را داشته باشد. امروز تولد كوروش يغمايي است. ميخواستيم بنويسيم تولدت مبارك استاد كه يك عمر از شنيدن ترانههايت لذت برديم و با «گل يخ» هزار بار روزگار عاشقي را گريستيم. ميخواستيم بنويسيم با «سيب نقرهاي» به باغ بزرگ شهر رسيديم و با «ماه و پلنگ» به كوچه خيره شديم و «آرايش خورشيد» را حسرت خورديم. ميخواستيم بنويسيم «كابوس» تقدير تلخ عابران پيادهروهاي اين زندگي لعنتي است اما وقتي دست و دل آدمي ميلرزد، چطور ميتواند قلم را در دستهايش بگيرد و زيبا برقصاندش. چطور ميتواند تولدت را تبريك بگويد وقتي پاييز از زانوهايت بالا رفته است.
****************
روايت مهدي اخوان لنگرودي از همكاري با يغمايي :
گل يخ شعر نسلها شد
مجادله شعري، بحث و «بزنبزنهاي فكري» با آن ظهرهاي دوشنبه «كافه فيروز» و رييس رييس گويان «جلال آل احمد» كه او هم وارد جمع تمام بچههاي كافه فيروز ميشد.

|
بحثها، نظرها و خبرهاي روز كه نقطه ثقلش آن جا بود. شبهاي «كافه نادري» و «كافه فيروز» كه هيچ فاصلهاي در آنها ايجاد نميشد و سر شب همه يكديگر را در آنجا ميديديم و شعرهايمان را براي هم ميخوانديم. بيآنكه حتي يك شب كسي غيبتي داشته باشد و اگر يكيمان دو سه روز غيبت ميكرد، ميدانستيم گرفتار ساواك شده است و مبتلا به «سين، جيم» پس دادن. خلاصه كارمان به جايي ميرسيد كه هر كدام سعي ميكرديم به افعي شدن نزديك شويم و لمس كردن طلسم ادبيات واقعي معاصر، هر كسي به شكلي سعي ميكرد در نوگرايي و تازهگرايي در ادبيات واقعي معاصر، از ديگري جلوتر بيافتد. حتي بودند كساني كه از روال و طرز شعر نيمايي پناه به قالب غزل بردند و غزلهاي زيباييشان پهلو به شعرهاي خوب نو و معاصر ميزد. نمونهاش «حسين منزوي» با غزلهاي طرفه و تازهاش، كه هنوز هم چند بيتي از آن غزلها در ذهنم هست كه ميگفت:
حماسهاي است كه ميآيد اين صدا از كيست
صداي كيست اگر اين صدا، صداي تو نيست
تو از معابد مشرق زمين عظيمتري
شكوه چشم تو و بهشت من تماشايي است
كه در آن روز و روزگاران زمزمه دوستان شده بود و دل سوختهگاني چون اصغر واقدي، عمران صلاحي و علي باباچاهي كه شعرهايشان زمزمهگر «گوشهنشينان» فيروز بود. نمونهاش شروع شعر معروف باباچاهي است كه ميگويد:
«من از آبشخور غوكان بد آواز ميآيم جهان در زير پاي ماست...»
يا اصغر واقدي:
به ما اجازه ندادند كه شعر عاشقانه بگوييم.
روزگار اين چنين ميگذشت و ما پير اين لحظهها ميشديم كه برخورد در دانشگاه با «كورش يغمايي» و «هومان داريوش» (برادر هژير داريوش كارگردان معروف سينماي ايران) كه هر سه در يك كلاس درسهاي «جامعهشناسي» را بلغور ميكرديم و هر كداممان به زمزمهاي از هنر، دل خوش. «هومان» پيانو ميزد، كورش گيتار؛ كه ناگهان سهتايي تصميم به ساختن شعري و آهنگي و ترانهاي گرفتيم. تابستان داغ بود. از پلههاي «دانشگاه ملي» سابق به سوي كلاس ميرفتم. به ناگهان چشمهاي سياه زغاليني را به ياد آوردم كه ستاره اشكها از تاريكي مژههايش ميپريد، يادآوري آن چشمها مرا روي همان پلهها نشاند. براي خودم «غريبي» كردم. ترانه «گليخ» در همان ثانيهها و دقيقههاي بسيار كوتاه تمام درونم را گرفته بود كه با اين بيتها شروع شد «غم ميون دو تا چشمون قشنگت لونه كرده، شب تو موهاي سياهت خونه كرده، دو تا چشمون سياهت، مث شبهاي منه، چه بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم، جوونه كرده...»
و آهنگ «گليخ» با يك سال كاركردن متداوم به پايان رسيد. كورش آهنگش را ساخته بود و دنبال خواننده ميگشت. گفتم عزيزم، خودت بخوان. اين شعر مال اين مردم است، «درد مشتركي» است كه همه ما را ميآزارد. اين مردم صدايي نميخواهند كه «فلك الافلاكي» باشد. زمزمه دروني عشق را ميخواهند كه چونان آيينهاي رو در روي آنان باشد... اين شعر، «تنهايي» است كه با زهر تلخ مرگ قاطي شده است. روزگار ما اين شعر را ميخواهد. تصوير انساني در هزارتوهاي انزوا...
مگر «كارل سندبرگ» Carl Sandburg شاعر بزرگ دنيا آوازخوان بزرگي است؟ اما شعرهايش را با گيتارش در كوچهها و خيابانها براي آدمهاي سرزمينش زمزمه ميكند و سنتش تاثيرگذار بر خيليها است، حتي «نروداي» بزرگ آرزوي آن را داشت كه كاش شعرهايش را مانند «كارل سندبرگ» براي مردمش در خيابانها آواز ميخواند. بگذار پرندههاي خفته در كلماتت از سرانگشتهايت به طرف آسمانها بروند و چنين شد. شعر «گل يخ» با آن صداي آرامبخش. «كوروش يغمايي» سراغ آسمانها را گرفت و هر ايراني آن را زمزمه كرد و هنوز سي و سه چهار سال كه از آن روزگار ميگذرد زير هر آسمان وقتي آهنگ «گل يخ» پخش ميشود، اگر در زير آن آسمان ايرانياي وجود داشته باشد، اين بغض، يا بهتر بگويم اين بنبست بزرگ آدمي را آواز ميدهد و غم سترگ انسان در تمامي وجودش شعله ميكشد... من اگر هنوز هم بخواهم به سراغش بروم، عشق، ستاره و تكهاي از آسمان آبي را با يادش به «خانه» ميبرم، چرا كه با اين شعر و خواندن دوباره عشق، ستارههاي آن چشمها را به ياد ميآورم كه مثل باران ميباريد. چه ثانيههايي كه دامنش پشتوانه عظيم عشق بود... ياد «منوچهر آتشي» بزرگ ميافتم در آن روزگاران دور، در آن فضاي مه گرفته «كافه فيروز» كه به آرامي گوشزدم ميكرد: «مهدي يك شاعر حتي يك شعر خوب داشته باشد كافي است تا هزاران شعر بد و متوسط ...»
خلاصه شعر «گل يخ» شعر نسلها شد. حتي نسل امروز با شنيدن آن به تمامي آن را زمزمه ميكنند، گويي ما همه در «امروز» متولد شدهايم و همه با يك زبان سخن ميگوييم.
منبع:ببار اينجا بردلم؛نشر فرهنگ ايليا،1384
****************
به ماندگارترين صدا
عليرضا بندري
كوروش يغمايي وفريدون فروغيدر حال ضبط ترانه ماندگار «قوزك پا»
پشت اين پنجرهها كه خط قرمز نداره
يه نفر هست كه ترانههاش مجوز نداره
كنار خستگيهاش ميشينه با چشماي خيس
مردي كه هيچكدام از ترانههاش فروشي نيس

|
مردي كه تابوت عشق شو زمين نميذاره
تو ترانهش جاي بوسه، نقطهچين نميذاره
مردي كه پشت سر ستارهها بد نميگه
مردي كه به آينهها، بيخودي مرتد نميگه
از اونا ميگه كه كابوس شباي ما شدن
شيطونايي كه فقط فكر ميكنن خدا شدن
آره، پشت شيشهها كه خط قرمز نداره
من همونم كه ترانههاش مجوز نداره
اشكها، ترجمه نميشوند
بهار، پشت پنجره است. عادت كردهايم، يكي از راه برسد و سطلي، رنگ سبز بر پنجرهها بپاشد و مادربزرگ، «مقلبالقلوب» بخواند و ما به اين خيال باطل كه بهار آمده، خوش باشيم، بيآنكه بدانيم، فروردين در كجاي تقويم، جا مانده است.
«گل يخ» - آن سوي شيشهها- به بهار مصنوعي ما لبخند ميزند. گاهي سرك ميكشد در آينه اما چيزي نميبيند. من با چشمهاي خمار از مشق شب به «گل يخ» خيره ميشوم. حرفي نميزند. من از سكوت سادهاش ميفهمم كه دلتنگ قناريهاست.
امسال هم به قناريها اجازه ندادند تا آوازهاي خستهشان را روي سرمان بپاشند. امسال هم به صداي خدا، دل خوش كردهايم. خدا براي ما نقاشي ميكشد. ساز ميزند. آواز ميخواند.
تو هر روز دلتنگتر ميشوي. دلم ميگيرد وقتي بهار از راه ميرسد و دست بر شانهات ميگذارد و زمزمه ميكند: سفيد كردي پسر!
به گناه نابكاري كه تكهاي از تختطاووس را ربوده، كمالالملك را ميآورند تا برهنهاش كنند. پيرمرد با چشمهاي خيس، بانگ برميدارد كه: ننگ بر شما باد! در بلاد فرنگ، دهها چون من دارند و يكي را از آن ديگري عزيزتر ميدارند. شما يكي چون من داريد و با او چهها كه نميكنيد.
روز به خير سلطان! ميبيني براي يك مبارك باد خشك و خالي چقدر كلمه لازم است؟ ميبيني براي چيدن يك سيب، بايد دستت را تا كجاها دراز كني؟ ميبيني واژههاي از تو گفتن، چقدر دست نيافتني شدهاند؟ از «گل يخ» تا «تفنگ دسته نقره»، اين همه راه آمدهاي تا پشت ديوار بلند تنهايي، بماني و براي دلتنگي «باران» اشك بريزي؟
كلمات از برابر چشمانم، رژه ميروند. اينترنت، جهاني، هزاره سوم، تبريك، سايت، كوروش، ...، نه! من جهانيشدن تو را در اينترنت و آمدنت را به هزاره سوم، خوشآمد نميگويم. تو همان روز كه بغض تلخت را به بهانه «گليخ» تركاندي، جهانيشده بودي، اما افسوس كه متوسطها، چشم تماشا نداشتند. با همه اين حرفها به آخرين فرياد نسل برتر، سلام ميكنم. كلاه از سر برميدارم و پيش پايت برميخيزم.
منبع : روزنامه ی دنیای اقتصاد
پنجشنبه ۱۲/۹/۱۳۸۸
************************
تولدت مبارک سلطان
+ نوشته شده توسط بهزاد صادقی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت
20:11 |